تبليغاتX
این منم....منی که نیست....
باورم کنی یا نه .من اینم.منی که نیست.درست عین خودت.
 

 

من دلم مربا می خواهد

و تابی آویزان از درخت انجیر بزرگ کنار حیاط

تا با عروسکم    بلند تاب بخورم

و گوشواره ی تازه ام را

گم کنم .

تا اخم کنم به پیروی از حورا *

به شوهر عمه

که سرسره ی چوبی ما را از حیاط برداشت و برد.

تا برویم پشت باغ مادر بزرگ و

پامچال و گل بنفشه دسته کنیم .

یکی برای خانه ی ما....یکی برای مادر بزرگ .

من دلم دل بی غم دنیا می خواهد تا دوباره برگردم و

بنشینم روی کتام* با خواهرم .و از انوخته های ۴-۵ ساله ی زندگیمان روی کره ی زمین وراجی کنیم

و خوش بگذرانیم و بخندیم .

و بعد بدویم توی ایوان تا مامان

کش موهایمان را سفت کند .

پر بزنیم ته انجیر هایی که از درخت می ریخت و پرتش کنیم هوا

با تمام نیروی ۴-۵ ساله مان

و رقص آنرا ببینیم و به این فکر کنیم که اگر درخت انجیرش می ریزد

پس چرا ما هر سال انجیر داریم؟!

من دلم می خواهد دنیای من

همیشه صبح باشد و تاب و بابا و مامان

حیاط و یک دنیا موضوع برای کنجکاوی هر روز .

بدرقه ی هر روزه ی بابا تا ته خیابان تا جایی که قدم می رسید .

بغل مامان خوابیدن توی ایوان وقتی همه هنوز بیدارند و...بوی تن مامان....

.........وای خدایا...من چقدر خوشبختم.......

 

 

 

*حورا.خواهرم.یه سال بزرگ تر از من.

*کتام.به ضم ک.خانه ی چوبی شمالی.معمولا ۴در۴متر.در حیاط.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت   توسط حوای آدم | 
من هستم.دلم برای خیلیاتون تنگ شد......زود میام....قول قول...
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت   توسط حوای آدم | 
گاهی یه شب اونقد طولانیه که هیچ وقت هیشکسی یادش نمیاد نور رو....

حوا ... سیب ترش خورده...آهای با توام حوا....این منم....حوایم....

تو این تاریکی می بینمت...هم تو رو...هم یه عالمه حوای دیگه رو....دستتو بده به من....تا زنجیره ی نامرئی مون برسه به خدا....تا ازش بپرسیم...سیب ترش رو...ما خواستیم گاز بزنیم...یا خودش خواست....تا ازش بپرسیم .... گندم ها رو...

ازش بخواییم.ما همه دختران معصوم خداییم......به جرم دوست داشتنش شدیم حوا.....به جرم اینکه بهش "نه" نگفتیم....ما ساده بودیم حوا؟؟؟

می شنوی حوا...؟!

دستاتو بده تا سرمای دستات تا کرخی انگشتات  تا بار خسته ی یک عمـــر حوا بودن رو با هم تقسیم کنیم.....تا چشمای داغمون این شب ترسناک رو طی کنه ... هر چند هیچ کسی اینجا هیـــــــچ وقت هیچ صبحی ندید ....شاید وقتی سر بالا کنیم خدا چشمای داغ این دخترای معصومشو ببینه....

و هنوز هم دنیای عشقه که دل من و تو رو زنده نگه می داره...همون عشقی که با هم آوردیمش از اونجا...من و آدم.....تو و آدم....همونی که اون روز خدا از وجودش بهمون کادو داد....قشنگ یادمه.....اولین کادوی تولد من و آدم بود....

خدا رو می خوام حوا......میلیون ها ســــال تولدم گذشته و خدا هنوز کادوی تولد بهم نداده....خدایا جونم....اینجا زمینه....خاکه....شاید آدرسم رو گم کرده ای....

دوستت دارم و هنوز هم منتظرم........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت   توسط حوای آدم | 
من تنهایم

و درد می کنم

و تمام استخوان هایم بو می دهند

و مغزم آبگوشت شده است

توی ظرف یک بار مصرف رستوران های بین راهی

 

تنم داغ است

کسی دختری این چنین را دوست ندارد

من حاشیه تاریخم

همیشه هستم

 

تنها نگاه می کنم

تنها میایم

تنها می روم

تنها خرید می کنم

تنها می خندم

تنها می خورم

تنها راه می روم

تنها فکر می کنم

تنهایم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت   توسط حوای آدم | 

برایم دعا کن..چشمان تو گل آفتابگردانند..به هر جا که نگاه کنی، خدا آنجاست...

 

پناهی - حسین

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت   توسط حوای آدم | 
بیا و خود دستچین کن و ببر ...که زنبیل گذاشته اند برای انارهای دلم...حراج کرده ام تمام باغهای کوچک باغچه ی دوردستم را...حتی حصار دورش را دادم به کلاغ ها...مجانی...اگر نرسانی خودت را می برند تمام حبه های سرخ عشقم را...تمام گلهای سرخ وجودم را...برای تو بود که چوب حراج زدم به خودم...و پانسمان کردم جای زخم چوبش را به هوس آمدنت...خورشید می آید و میتابد بر من عریان...و می پوساند تمام حبه های شفافم را...و چروک میکند گلبرگهای نازک شیشه ای مرا...نفروخته ام به هیچکس و چوب می زنم همچنان به تنم...بیا و تا تمام نشده ام دستچین کن و ببر...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت   توسط حوای آدم | 
می خواهم شک کنم...میگویند شک کنم...به چه شک کنم؟...به تو؟؟؟  به تو ؟؟؟

به تویی که چه شک کنم چه شک نکنم هستی ؟؟؟ به تویی که چه بخواهم چه نخواهم هستی ؟؟؟به چه شک کنم ؟من؟؟؟من؟؟ من شک کنم ؟

می گفتم هر وقت دقیق می شوم در کارهایت گنگ می شوم...مثل اعدادد گنگ...دیگردر هیچ جدولی نمی گنجم...هیچ فرمولی حلم نمی کند...از دایره خارج می شوم...و محو...

اما وقتی می خواهم به تو شک کنم بی هیچ تفکری گنگ می شوم...دایره ی اعدادم را گم می کنم...دیگر به عنوان مخرج هم صفر نمی شوم...هیچ هم نمی شوم...گنگ تر...گنگ تر...محو تر...

اینجاست که تمام این فکرها   تمام این نوشته ها  تمام این بی انتها ها و بی کران ها   خلاصه می شود در آه کوچکی و ناله ی ضعیفی ...

حوای کوچک من....هر وقت کسی از تو چیزی پرسید درباره ی من    حوای من بگو    فقط همین را  

                                                                                                                     که من نزدیکم

                                                                                                                      خیلی نزدیک...

شانزده اسفند هفتادو هشت.....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت   توسط حوای آدم | 
چه فرقی دارد

حوا یا آدم.....

مهم اینست که ما الان روی زمینیم

باز هم چه فرقی دارد

مهم اینست که همه ی ما روی زمینیم...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت   توسط حوای آدم | 
من از همان روز اول دانستم....من حوایش بودم...حوای خدا.....سیب سرخ خدا....خودم دیدم خدا ادم را بوسید....نشاندش بالای همان تخت بزرگ....من هنوز نیامده بودم....اما دیدم...آن دنیا جور دیگری بود......میشد ببینی قبل از ایجاد....بعدش....من....حوای خدا شدم.....خندیدیم و با آدم بازی کردیم.....بازی کردیم.....بازی کردیم.........خدا صدایمان زد.....آدم پایش رفته بود توی گل و لای....وسط بازی.....خدا باز صدایمان زد.....پای آدم را کشیدم در نیامد.....کشیدم در نیامد.....پای آدم را.....کشیدم.....از گل و لای در نیامد....خدا صدایمان زد.....من و آدم گیر کرده بودیم.............

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت   توسط حوای آدم | 
این اولین گامهای منست.....نه اولین...که خودم ترین گامهاست.....

همیشه بوده ام...مرا ندیده ای؟ مدتیست گم کرده ام تمامم را....پیدا نکرده ام هنوز چشمهایم را...ولی همچنان می گردم....

گفتند لابه لای برگهای تیز درخت خرما می توانم پیدایش کنم...چشمهایم را میگویم....پیر کور محله ی ما آدم ترین استبرای حوایی مثل من...او راهنمایی هم کرد....چشمانم حتما خون می ایند لای آن برگهای تیز بیرحم....عقلم که چراغ راهم باشد   بازهم    کور می مانم.....

 

حوای کور.....من.....حوای کور......من.....حوای کور......به من نخند....خودت چشمانت کجاست؟

 

منم خدا....دختر کوچکت....بگذار اینجا دیگر کفر نگویم خودم تر باشم..منم....

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت   توسط حوای آدم | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این منم....منی تنها...در آستانه ی فصلی پوچ....تشر نزن به مخت...این حرفها را جایی شنیده ای میدانم...حوصله ات از همه ی این چرندیات تکراری سر می رود میدانم....برای دل خودم می گویم همه ی این چرندیات را....آدمیست دیگر......اما من حوایم.حوای سیب ترش خورده....حوای گناهکار...حوای اضافی....این همه حوا برای آدم....من اشانتیون همه ی آن گناهکاران....منم...حوا....مادر تو....منم حوا....دخترک معصوم خدا....

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
پیوندها
شاگرد تنبل زنگ انشا(نومد)
دختر آفتاب(آتنا)
ماه شب اقاقیا(لیلا)
چشم مقدس(جواد)
ستاره(پسرک)
نازنین خانوم
آفتاب ایلام(سیاوش)
نوایش
بهنام خان
گره چهار گوش(سمانه)
کارباشیا(محسن)
هلیا خانوم
سیاه مشق(محمد)
شاعرانه های ابوذر محمدی
حنا در جایی از دنیا(حنا)
شعر(حسن عاشق علی)
بازنده(احسان فاضلی)
روی ماه خداوند را ببوس(کامران فریدی)
انعکاس آینه
قرمه سبزی
مهرگان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM